خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )
536
بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )
علمى بوده و در اثبات و ابطال نافع است . 2 - هر امرى كه بر بعضى از موضوع صادق نباشد ، خاصه نخواهد بود ، مانند : علما غلط نمىكنند ، زيرا برخى از علما غلط مىكنند . همچنين اگر موضوعى متشابه الاجزاء بوده و آن امر بر اكثر اجزا - و نه همهء آن - واقع شود ، باز هم خاصه نخواهد بود ، مانند شور نسبت به آب دريا ، يا خفيف براى مطلق آتش ، زيرا ممكن است بعضى از آبهاى درياها شور نبوده يا بعضى از انواع آتش خفيف نباشند . و نيز اگر موضوعى متشابه الاجزاء بوده و امرى فقط بر بعضى ( كه تعداد كمى هستند ) واقع شود ، باز هم آن امر خاصه نخواهد بود ، مانند مستنشق نسبت به هوا . 3 - هر امرى كه عامتر از موضوع باشد خاصه نخواهد بود . 4 - هر امرى كه دائما براى موضوع موجود نباشد خاصه نخواهد بود مانند كتابت نسبت به انسان . نزديك به اين موضع ، موضعى است كه مىگويند : تعريف به امرى كه خاص زمانى است ، خاصه نيست ، مانند جلوس زيد در قياس با عمروى كه نشسته است ، البته به شرطى كه معرّف را مقيد به زمان و حال نگرفته باشند ، يعنى معرف به صورت مطلق باشد . همچنين اگر خاصهاى را در مقايسه با احساس به عنوان خاصه اخذ كرده باشند ، از آنجا كه احساس ، حتما در زمانى است ، پس دائمى نخواهد بود ، مانند آنكه در تعريف آفتاب گفته شود : ستارهاى است در نهايت نورانيت كه بالاى زمين است ، زيرا اين حكم در شب صادق نيست . اما اگر امرى كلى باشد ( حتى در صورتى كه برحسب باشد ) از اين قبيل نخواهد بود . همچنين موضوع نبايد قبل يا بعد از خاصه موجود شود ، مانند تنفس نسبت به زيد . 5 - نمىتوان موضوع را به جاى خاصه قرار داد ، مانند آنكه انسان را خاصهء ضاحك كنند ، زيرا يك موضوع مىتواند خاصههاى بسيارى داشته باشد و اگر موضوع خاصهء هر يك از آن خاصهها باشد ، خاصهء هيچكدام نخواهد بود . 6 - نمىتوان فصل را به جاى خاصه قرار داد . 7 - خاصه نمىتواند برحسب اسمى ، خاصه بوده اما برحسب مرادف آن اسم ، خاصه